من و خودم!
سلام.....
يكي دو روزي است كه حالم گرفته است!!انگار هيچ كس را نميتوانم پيدا كنم كه حرفهايم را بفهمد!آنهايي كه حرفهايم را گوش ميكنند يا مسخره ام ميكنند يا اصلا حواسشان به حرف زدن من نيست!خلاصه من مانده ام و من!
امروز عصر به ياد بچگي هام افتادم!اي كاش ميشد دوباره بچه باشم و همين راه را دوباره طي كنم تا به اينجا برسم آنوقت دوباره بچه شوم و روز از نو روزي از نو!!!
آه ه ه كجاييد سرمشق هاي كلاس اول!اي كاش مي دانستيد كه به ياد شما دارم مينويسم!!
به ياد آب!!به ياد انار!به ياد بادام...به ياد نان....به ياد نخ و سوزن!به ياد ميخ و تخته و به ياد غذاي لذيذ و به ياد درس آخر كه نزديك بود اشكم را دربياورد!
به ياد تصميم كبري!به ياد حسنك كجايي!به ياد زنگ ورزش!!!به ياد خانم معلم!به ياد كوكب خانم و مهمان هاي سرزده اش!!به ياد كتاب خوب و يار مهربان!به ياد باز باران با ترانه!به ياد دهقان فداكار-همان ريز علي خودمان!!به ياد پترس !به ياد چشمان بينا و گوشهاي شنوا!به ياد موضوع انشاء!!راستي علم بهتر است يا ثروت؟؟!!!
ميخواهي در آينده چه كاره شوي؟!من كه يك بار گفتم ميخواهم رفتگر بشوم.ميخواهي دوباره مسخره ام كني؟!
به ياد زنگ تفريح!به ياد بسكوييت نان روغني!به ياد كارت صد آفرين!همه اش را نگه داشتم!به ياد صف گرفتن ها !به ياد قرآن خواندن ها!به ياد آميـــن گفتن ها
!به ياد دفتر ۱۰۰ برگ!به ياد زنگ املا....به ياد نمره ي ۲۰!
به ياد بچه ها-به ياد مبين-به ياد سجاد-به ياد عليرضا كه زنگ ورزش سرش دعوا بود!به ياد محمد دشتي كه از همان اول هم آسم داشت بيچاره!به ياد ميلاد احمدي!به ياد علي نامور...به ياد ابوالقاسم هلالي...به ياد همه!!به ياد تويي كه الان داري اين را ميخواني....به ياد چشماني كه بعد از اين همه نوشتن تازه فهميدم كه چقدر خيس شده اند و به ياد خدايي كه در همين نزديكي است!!!
+ نوشته شده توسط حسین جلالی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت
0:3 |